آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

خاله حسنا جونم

ان شا اله فردا خاله حسنا جونم  بعد از تقریبا یک سال برمی گرده  به خونه هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا.    خاله حسنا جونم خیلی منتظرتیم ...
5 دی 1391

ای کلک

من نمی دونم این نیم وجبی این کلکها رو از کی و کجا یاد گرفته  ، چند روز پیش عمه سارا زحمت کشیدن و آیلایی رو به خونشون مهمون بردند اخبار واصله حاکی از اونه که آین پرنسس ما تمام ظرف و ظروفهای مامانی رو وسط پذیرایی چیده بود و گویا مهمون هم قرار بود بیاد وقتی که به آیلا می گن بیا کمک کن تا وسایل رو جمع کنیم ، آیلا می گه خسته هستم و حدود یک ربع بعد دوباره مامانی می گن بابا شما که کاری نکردی که خسته باشی یک دفعه وروجک دستش و به کمرش می زنه و می گه من کمرم درد می کنه و می ره دراز می کشه . حالا یک کلک دیگه هم که یاد گرفته شبها موقع خواب برای طفره رفتن از خوابیدن یک دفعه بلند می شه و می گه گرسنه هستم و وقتی هم چیزی می آریم یک چیز دیگه رو...
2 دی 1391

اشتیاق به عکس انداختن

خیلی جالبه قبلا هر موقع می خواستیم از آیلا فیلم یا عکسی بگیریم مخالفت می کرد اما به تازگی خیلی علاقه مند شده و گاهی که خودش در حال یک بازی هست میگه بیا فیلم بردار یا عکس بگیر این عکسها هم نمونه ای هست که روز پنج شنبه من و آیلایی به مهمونی می رفتیم و منتظر ماماما بودیم که خانم گلم تقاضای عکس انداختن کرد تازه فسقلی علاوه بر تقاضا برا عکس درخواست رانندگی آروم هم از بنده داشتند  من هم اطاعت امر کردم چه می خنده اون بالا چه خبره ...
27 آذر 1391

حوله حمام

بالاخره بعد از مدتی تاخیر حوله پالتویی برای فسقلی خریدیم . با چه ذوقی از آقای فروشنده گرفت و تمام طول راه رو هم خودش برداشته بود . تازه شب هم می گفت بریم حموم . من هم سریع شستمش تا آماده پوشیدن بشه این هم مدارکش.تازه آیلا خیلی با علاقه مکرر می گفت از من عکس بگیر عکس بگیر زلفهاشو ببین چه رو صورتش ریخته وای وای چه ژستی مثل پهلوونا شدی مثلا جلو دوربین لبخند می زنه وروجک وای وای خانمی این کار رو نکن زشته  ( این عادت رو هم جدیدا یاد گرفته ) ...
26 آذر 1391

کلاه وشال گردن

این کلاه بامزه رو خاله حسنا جون برا آیلا فرستاده بود من هم بالاخره همت کردم و یک شال گردن براش بافتم تا یک ست کامل بشه مرسی خاله حسنا جون ...
18 آذر 1391

بیست و شش ماهگی

خانم گلی مامان قدم به بیست و شش ماهگی گذاشت    مبارک   دخملی ما حسابی بزرگ شده ، خوب حرف می زنه ، دستور صادر می کنه، بهانه الکی می گیره ، شیطونی می کنه ، خیلی درونگراست . عشق سی دی های شاد و رقصیدنه حتی واسه گلای من هم می رقصه ، با لباس پوشیدن میونه خوبی نداره ، عاشقه ددره ، نیم ساعت مسواک می زنه ، عاشق کتابه البته گاهی همراه با کمی خشونت منجر به پاره شدن ، بد غذاست ولی عاشق میوه ، گاهی وسایلشو جمع می کنه ، عاشق وسایل آشپزخونه، اصلا دوست نداره موهاشو شونه کنیم ولی دیشب دیدم موقع مسواک زدن برسشم آورده به آب می زنه و موهاشو شونه می کنه .... خلاصه در یک کلام عشق من و بابایی   ...
18 آذر 1391

اولین رویای کودکانه

جمعه 10/9/91 حدود ساعت 8 صبح بود که آیلایی به شدت گریه می کرد بابایی به سراغش رفته و دیده بود خانمی تو خواب گریه می کنه بعد از بیدار شدن پرسیده بود چرا گریه می کنی ؟که آیلا گفته بود دو تا قوقولی پوفی می خوردند که یک دفعه اومده بودن پیش من و من هم ترسیدم و گریه کردم. الهی قربون اون دل کوچیک دخملی خودم بشم که بااومدن دو تا قوقولی ترسده .مامانی نترس دنیا چیزهای خیلی ترسنک تری از قوقولی داره . خدا خودش باید حافظ باشه. ...
11 آذر 1391

خمیر بازی و لباسهای رنگ به رنگ

این نازدونه ما تازگی ها علاقه شدید به خمیر بازی پیدا کرده و من هم از ترس اینکه مبادا خانمی خمیر ها رو بخوره با آب و آرد براش خمیر درست کردم تا به این شکل آرزو به دل نمونه   تو این عکس هم خانمی خودش انواع اقسام لباسهاشو رو هم پوشیده و من هم این مدلی عکس گرفتم نازنينم الهی  هیچ وقت سرت به زمین نباشه ...
7 آذر 1391

آیلای موتورسوار

دخملی مامان عشق به رانندگی داره و بابایی هم به همین خاطر خانمی رو سوار موتور عمو محمد کرده تا خانمی حسابی کیف کنه حتی یک لحظه هم مدارکش رو از خودش دور نمی کنه   فکر کنم خوش دست باشه اوه می خوام موتور سواری با چشم بسته رو هم امتحان کنم خوب حالا وقت لالا شد ( مثل شلمان )کمی بخوابم . ...
7 آذر 1391

سرماخوردگی و ماهگرد25

من و بابایی برای کاری به یک مسافرت کوتاه مدت رفته بودیم در این مدت خانم خانما مهمان ماماما و عمه سارا بود . خدا رو شکر که اصلا بهانه ما رو نمی گرفت تازه از خداشم بود که پیش عمه سارا بود فقط روز دوم که با عمه سارا صحبت کردیم گفت آیلایی کمی تب داره بعد از یک ساعتی تماس گرفتند که تبش 5/38 درجه هست بالاخره قرار شد عمه سارا زحمت بکش تا آیلایی رو به مطب دکتر ببرند و گویا در آنجا هم گریه کرده بود (وقتی من ازش پرسیدم از عمو دکتر شکلات گرفتی گفت نه و تازه فیلش یاد هندوستان کرد ) عمو دکتر دارو تجویز کرده بود . فرداش ظهر که ما رسیدیم خانمی نسبتا سرحال بود ولی علایم بی حالی هنوز رو صورتش معلوم بود . متاسفانه چون خانم گلی کنار عمه سارا جون لالا کرده بود...
23 آبان 1391